Friday, August 28, 2009

آگوست زاندر


















دههء سی است.قرار است آدم ها سجل دار شوند در آلمان. آقایان اداره انتظامات دانسته اند این شیوه ای است مناسب برای نظارت بیش تر. کسی مأمور می شود برای ثبت هویت آدم ها برود و تصویری از چهره شان بردارد برای سجل احوال، « آگوست زاندر » عکاسِ مأمور است. در به در می رود سراغ قصاب و بقال ، نویسنده و نوازنده ، فلاح و مساح و ملاک وبی کار و که و که و که... هرچه هست آدم و زنده در شهر و روستا و ده . یک عکس، دو عکس، سه عکس ، یک رخ کامل و یک نیم رخ، نمی چسبد به دل اش. این آقا یا خانم فلانی است کارش این، سال تولد و الباقی ماجرا که آشناییم همه. نمی صرفد با این دوربین بزرگ و سنگین و این همه راه محض یک قاب بسته از صورت آدم ها. پس کنار هر عکس سجلی یک عکس برای دل اش بر می دارد. هویت آدم را بدون مشخصات سجلی ثبت می کند. همان جا با همان نور ساده و هر چه به تن داشتند و هر آن چه که بودند، خودِ خودشان. نویسنده نویسنده، قصاب قصاب،نقاش نقاش و الباقی افراد از نگاهِ چشمانِ آگوست زاندر، بدون هیچ کم و کاست که همه در کنار هم مجموعه ای کامل از شخصیت نگاری است.

Friday, August 14, 2009




آبلاردو مورل

1948 هاوانا- کوبا

فارغ­ التحصیل هنرهای زیبا از دانشگاه Yale

دارنده ی دکترای افتخاری از Bowdoin College







« اتاق تاریک در دل اتاق تاریک »


ABELARDO MORELL / Camera Obscura


در نگاه اول کمی گنگ و شلوغ است. نه آن به­ هم ریختگی و اعوجاجی که می­شناسیم. برای فهمیدن باید بهتردید. این تصویر سیاه و سپید چیزی بیش­تر از یک تخت­خواب کویین سایزِ چسبیده به دیوار با آباژور وکمدِ کشودارِ منعکس درآینه­ءکناری وکمی آن طرف­تردستگیرهء در است.

خوب که نگاه می­کنم، نیویورک 2004 را می­بینم با امپایراستیت واژگون بر دیوار اتاق که نوکِ تیزش تا روی ملافهء سپید تخت­خواب آبلاردو مورل(عکاس) کشیده می­شود.

بخش اولِ عکس(اتاق) وضوح قابل قبولی دارد اما بخش دوم(شهر) واضح نیست.می­پرسم چرا؟!

به عنوان مجموعه فکر می­کنم «اتاق تاریک» مگر این دوربین­های SLR از همان اتاقِ تاریکِ داوینچی به­ دنیا نیامده ­اند؟

مگر آبلاردو نمی ­تواند تمامِ سطحِ شیشهء اتاق خواب­اش را با رنگ سیاه بپوشاندو فقط یک روزنه در آن جا­بگذاردتا نورعبورکند و به دیوارِ اتاق بتابد؟ می­گویم:می­تواند! چون من در حال تماشای آن هستم.

شاید او یک صبح که از پنجره مشغول دیدن چشم­اندازی از نیویورک بوده و قهوه می­نوشیده،ناگهان چرخیده،نگاهی به دیوار پشتِ سرش انداخته بعد دوربین بزرگ­اش را در زاویه­ ای مناسب قرارداده و با خودش گفته:حالا چه کم دارم؟آهان!یک نیویورکِ واژگون. آن­گاه شیشه­ ها را با رنگِ سیاه اندوده و یک روزنهء گرد به قاعدهء سکهء پنجاه سنتی ایجاد کرده و سرآخر هم شاتر دوربین را باز گذاشته،رفته لباس­هایش را شسته و برگشته،شاتر را بسته و شده این عکس که من و شما می­ بینیم. اما، نه! مسلماَ به همین سادگی که گفتم نیست.

شاید آبلاردو مثل هر شب بعد از مطالعه در تخت کویین سایزش خوابیده و تا صبح نیویورک و امپایراستیت هوار شده بر پیکرش را خواب دیده و صبح شروع کرده به فکر و فکر و فکر...

او چگونه می­تواند کابوس­ اش را تصویر کند؟ او که نه نقاش است، نه نویسنده، نه فیلم ساز و نه... ، او عکاس است و عکاسی را خوب می­شناسد. پس عکس می­گیرد و همه چیز را تصویر می­کند حتا کابوس ­اش را. و این است معجزهء خلاقیت در عکاسی که من و شما در قاب آبلاردو می ­بینیم و بی­ تردید پایان راه نخواهد بود.

27/1/1388