دههء سی است.قرار است آدم ها سجل دار شونددر آلمان. آقایان اداره انتظامات دانسته اند این شیوه ای است مناسب برای نظارت بیش تر. کسی مأمور می شود برای ثبت هویتآدمها برود و تصویری از چهره شان بردارد برای سجل احوال، « آگوست زاندر » عکاسِ مأمور است. در به در می رود سراغ قصاب و بقال ، نویسنده و نوازنده ،فلاح و مساح و ملاک وبی کار و که و که و که... هرچه هست آدم و زنده در شهرو روستا و ده . یک عکس، دو عکس، سه عکس ، یک رخ کامل و یک نیم رخ، نمیچسبد به دل اش. این آقا یا خانم فلانی است کارش این، سال تولد و الباقیماجرا که آشناییم همه. نمی صرفد با این دوربین بزرگ و سنگین و این همه راهمحض یک قاب بسته از صورت آدم ها. پس کنار هر عکس سجلی یک عکس برای دل اشبر می دارد. هویت آدم را بدون مشخصات سجلی ثبت می کند. همان جا با هماننور ساده و هر چه به تن داشتند و هر آن چه که بودند، خودِ خودشان. نویسندهنویسنده، قصاب قصاب،نقاش نقاش و الباقی افراد از نگاهِ چشمانِ آگوستزاندر، بدون هیچ کم و کاست که همه در کنار هم مجموعه ای کامل از شخصیتنگاری است.
Friday, August 14, 2009
آبلاردو مورل
1948 هاوانا- کوبا
فارغ التحصیل هنرهای زیبا از دانشگاه Yale
دارنده ی دکترای افتخاری از Bowdoin College
« اتاق تاریک در دل اتاق تاریک »
ABELARDO MORELL / Camera Obscura
در نگاه اول کمی گنگ و شلوغ است. نه آن به هم ریختگی و اعوجاجی که میشناسیم. برای فهمیدن باید بهتردید. این تصویر سیاه و سپید چیزی بیشتر از یک تختخواب کویین سایزِ چسبیده به دیوار با آباژور وکمدِ کشودارِ منعکس درآینهءکناری وکمی آن طرفتردستگیرهء در است.
خوب که نگاه میکنم، نیویورک 2004 را میبینم با امپایراستیت واژگون بر دیوار اتاق که نوکِ تیزش تا روی ملافهء سپید تختخواب آبلاردو مورل(عکاس) کشیده میشود.
بخش اولِ عکس(اتاق) وضوح قابل قبولی دارد اما بخش دوم(شهر) واضح نیست.میپرسم چرا؟!
به عنوان مجموعه فکر میکنم «اتاق تاریک» مگر این دوربینهای SLRاز همان اتاقِ تاریکِ داوینچی به دنیا نیامده اند؟
مگر آبلاردو نمی تواند تمامِ سطحِ شیشهء اتاق خواباش را با رنگ سیاه بپوشاندو فقط یک روزنه در آن جابگذاردتا نورعبورکند و به دیوارِ اتاق بتابد؟ میگویم:میتواند! چون من در حال تماشای آن هستم.
شاید او یک صبح که از پنجره مشغول دیدن چشماندازی از نیویورک بوده و قهوه مینوشیده،ناگهان چرخیده،نگاهی به دیوار پشتِ سرش انداخته بعد دوربین بزرگاش را در زاویه ای مناسب قرارداده و با خودش گفته:حالا چه کم دارم؟آهان!یک نیویورکِ واژگون. آنگاه شیشه ها را با رنگِ سیاه اندوده و یک روزنهء گرد به قاعدهء سکهء پنجاه سنتی ایجاد کرده و سرآخر هم شاتر دوربین را باز گذاشته،رفته لباسهایش را شسته و برگشته،شاتر را بسته و شده این عکس که من و شما می بینیم. اما، نه! مسلماَ به همین سادگی که گفتم نیست.
شاید آبلاردو مثل هر شب بعد از مطالعه در تخت کویین سایزش خوابیده و تا صبح نیویورک و امپایراستیت هوار شده بر پیکرش را خواب دیده و صبح شروع کرده به فکر و فکر و فکر...
او چگونه میتواند کابوس اش را تصویر کند؟ او که نه نقاش است، نه نویسنده، نه فیلم ساز و نه... ، او عکاس است و عکاسی را خوب میشناسد. پس عکس میگیرد و همه چیز را تصویر میکند حتا کابوس اش را. و این است معجزهء خلاقیت در عکاسی که من و شما در قاب آبلاردو می بینیم و بی تردید پایان راه نخواهد بود.