نام هرچه بیشتر بزرگ تر باشد،کم تر می توان به مرز بزرگی اش نزدیک شد. خواه با صوت و حرف، خواه با قلم و کلام که دومی چند ده بار پرخطرتر و سخت تر است. چراکه؛ صوت و حرف پخش می شود و گم در فضا اما کلمه می آید و قلم ثبت می کند و می شود سند که اگر مهمل باشد و گزاف می شود بلای جان و علیه حیات و اگرهم به راه باشد ومغزدار می شود محمل چرا و سئوال که؛ از کجا آوردی این تفسیر وعلت و برهان؟ تازه اگر بخت یار باشد و مسبب دشمن و دشمنی ها نشود.
پس عقل سلیم و سر بی درد حکم می کند، آدمی زادِ جویای نام و جاه اندکی با زاویهء احتیاط و احتمال جادهء میانه را در پیشگیرد و چیزی ننویسد که گریبانش بگیرد.بنده نیز که استثنا هیچ قاعده ای نیستم، واعظ غیر متعظ نمی شوم.راه اعتدال پیشه می کنم و از مسیر انصاف منحرف نه، که این گونه شایسته تراست و قدم لاکپشت وار به از جست خرگوشی.
این خلاصه، انعکاس تمایلات وسیاست شخص نگارندهءتفاسیر و توصیفات والبته نرم نرمکی قضاوت وارزیابی در این صفحه است که انشاالله مورد رضایت طبع عزیزان خواننده قرار گیرد.
به نظر این شازده هم جنم اش کشیده باشد به شاه بابا جان ، شاه شهید . اما هیهات که عِز و جلالِ تخت و تاج و ناموس و کیانِ شهنشاه قدرت مدار جنت مکان به روزگار ولایت عهدی این عجل برگشته درغیبت شاه جوانِ به فرنگ سفر کرده به باد فنا رفت و طومار خاندان قجر در هم پیچید تا ابد، سردارسپه آخرین ولی عهد قاجار محمدحسن میرزای بخت برگشته را فرستاد لای دست اخوی در یِنگه دنیا تا بی هم دم نماند احمد شاه در غربت .
ای کاش مویی از آن خواجهء مؤسس سلسله در بدن این میرزایان بود تا اقلش دودستی کاخ گلستان و تخت مرمر و تاج مرصع که طی سالیان به خون جگر این ملت و گنج سینهء این خاک فراهم آمده بود، به اوباش گرسنه ای چون رضا میر پنج تقدیم نمی داشتند . که این بی نوا امت عمری خون دل بخورد تا شکم عده ای تازه نفس را سیر کند دوباره . این دور تسلسل هم حک است انگار بر پیشانی مردم این ملک که یکی سیر شود و برود و دیگری بیاید و سر آخر هم جز هیچ عاید این بندگان خدا نباشد. این میرزای بد اقبال در هرچه به جَد بزرگ نکشیده باشد در علقه اش به « فتو قرافی » به آن مرحوم رفته است . گویی عَلم آن شهید باشد این دستگاه و باید کسی به دست گیردش در خاندان تا زمین نماند خدای ناکرده . البته مرقوم دار این سطور بسی در هالهء شک وتردید غوطه می خورد که آن میرزا مایهء چنین ابتکار و قوهء خلاقه ای در وجودش بوده باشد ضمن آن که در عموم تصاویر وجود مبارک را به ترفندی اعمال نموده ، پس به حکم باید وردست و دست یارانی در کار بوده باشد ، مضافاً اندکی بعید می نماید از این تخم و ترکه این همه نبوغ . کسی چه می داند که چه بوده است ماجرا در این سوی تصاویر . حال که تصاویر مثبوت است به نام محمد حسن میرزای قاجار و عدله ای در رَدِ این ثبت موجود نیست .
دریغ می خورم که فکر و زبان ام نمی گردد جز به تلخی و سیاهی گِردِ این قوم . نفس تاریخ است این،زمان اشقیا می سازد از آن کس که ظلم را ببیند و ساکت بماند ولو خود ظالم نباشد . چه رسد ظالم باشد ، آن وقت می شود حرمله در نظر ملت و لعنش واجب بر همه .
حکایت میرزای ما هم کم شبیه نیست . چندان معلوم دار ما نیست احوالات و کردار این شازده در ولایت تبریز و بعدتر در پاتخت که چه کرده و چه بوده . اما به سبب وجود تصاویر ،نوع پوشش و گردش حضرت والا می توان به حدس و گمان پی برد که ایشان تمایلات فرنگی مآبانه داشته اند و به جد پی گیر بوده اند تحولات عالم غرب را در آن سالیان ، اتول فورد و کت وشلوار فرانسوی و کفش انگلیسی و دکمه سردست طلا و اندک خدمتی ناخواسته از سر چشم وهم چشمی به فن عکاسی مملکت آن هم شاید .
تصاویر کم نیستند و الحق تعداد نظرگیری از آن ها قابل تأمل اند و می توان به دقایق ظریفی رسید در مرورشان . در مثال از تصویری می گویم که عده ای عمال لشگری و کشوری در امتداد میزی دراز نشسته ، مشغول خوردن و نوشیدن اند . تصویر از عمق قابل توجهی برخوردار است ، افراد در لباس رسمی جمله سرچرخانیده به سوی دریچهء دوربین جز یک نفر که پشت به دوربین و ما نشسته و روی به جماعت دارد . نمی توان خوش بین بود که حضرات جذب جمال فرد مذکور که یحتمل شخصِ شخیص ولی عهد است باشند زیرا همگی ذُل ذُل در عدسی چشم دوخته اند و لابد این هم اطاعت اوامر ملوکانه بوده است طبق عادت . گرچه نسخه منفی شیشه ای سخت آسیب دیده و شکسته اما هم این شکسته و بسته خود غنیمت است. چرا که در نظر این حقیر تصویر عجیب نوگرایانه است و فنی ، از امتیازات فنی تصویر اشاره به عمق میدان دید و میزان دقیق نوردهی بسنده است . آن چیز دیگر وجود ترکیب انتخابی عکاس است و نوع اجرای آن ، بی انصافی است اگر بگوییم تصادف خالق این تصویر بوده چون دو سه تصویر مشابه گواه نقض است و معلوم که امام این تصاویر، عکس انتخابی این جانب است . به هر روی جسارت فرد عکاس قابل ستایش و تقدیر است حال هرکه می خواهد باشد. شاهد دیگر در نوگرا بودن یا دست پایین تجربه گر بودن حضرت آقا خودنگاره ای است .جناب نشسته بر صندلی ، زیر پا فرش نقش گل باغی با پشتی پوشیده از مخمل سیاه . میرزا با لباس آلامد به دریچه دوربین خیره مانده . آیا نمی داند قابی که بسته بزرگ تر از ابعاد پارچه آویخته در پس است؟! بعید می نماید که نداند چون دو،سه تصویر دیگر به این سبک و سیاق از ایشان حاضر است . پس عمد در کار است نه تصادف . این بار نیز عمق خوبی را در تصویر شاهدیم ، درخت از گوشه پرده با جزییات پیداست حتا کاشی کف حیاط وضوح دارد . کم لطفی است اگر بساط این گونه قاب ها باشد و یادی از آقارضا عکاس باشی نکنیم که البت گذاشته ام تا در مجالی علیحده و مبسوط به آن بزرگ بپردازم . منظور از پیش کشیدن پای آقا رضا به این داستان اشاره ای است در باب این که؛ این گونه قاب های بزرگ تر از پرده آویز پشت حاضرین پیش تر به توسط آقا رضا تجربه شده . گمان بنده در این است که شاید آقا رضا از سر اجبار و ناچار به علت تعدد حاضرین در تصویر تن به این ماجرای غیر معمول در داده اما بلعکس در کار محمد حسن میرزا اجباری نبوده که آقا خود تک است و تنها در اکثر قاب ها.در هر صورت میرزا جسارتی خرج کرده و نبوغی صرف داشته و عکس برداشته . همین طور یلخی و شکمی پشت کار نیایستاده و عقبهای در پس ذهن بوده .
الغرض ، جذبه ای که حقیر را بر آن داشت تا ورق سیاه کند و راقم خلاصه بالا باشد جهشی است که در تصاویر عکاس منظور قابل درک است . حال هرچه لفظ بیاییم که ؛ «مگر آقا شاخ غول شکسته ؟ ایشان میراث دار عکاسان صاحب خدمت و نو آوری در این عرصه بوده اند ، از ارنست هولتسر آلمانی و آنتوان سوریوگین ارمنی بگیر تا ملک قاسم میرزا و عبدالله قاجار و آقارضای خودمان .»
اما به گمانی که دور نمینماید از یقین وی صاحب نگاه است در این فن ، شاهد هم آن عکس ضیافت . عنایت داشته باشید ؛ کار صعبی است مجاب نمودن تماشاگر به تماشای این تصویر(البته اگر مخاطبی اصولاً در کار بوده باشد.) در دوره ای که مردم اش عادت دارند مقابل این جعبه دست ادب بر سینه بگذارند و دو زانو بنشینند. ناگهان کسی پیدا می شود پشت به دوربین آن هم سر میز ضیافت در حالی که جماعتی متوجه حضور دوربین اند !
به رغم تمام این نکات ردپای محمدحسن میرزا در میان عکاسان ایرانی بسیار کم رنگ است . چه جالب که بدانید تصاویر بر حسب تصادف و اتفاق است که امروز مجلد در خدمت اهالی فن قرار دارد اگر نه بعید می نمود حتا اسمی از آن میرزا در میان باشد . و چه دولتی یار بود با ما که امروز این تصاویر اگرچه ناقص و معیوب اما حی و حاضر در دست است تا بلکه بتوان بدین واسطه بیش تر پی برد به سیر تحولات این فن درگذر زمان و تغییر روزگار . دیگر باید نرم نرمک دفتر تصویر عکاسان قجر را ببندیم و آلبوم عکس پهلوی را باز کنیم .
دههء سی است.قرار است آدم ها سجل دار شونددر آلمان. آقایان اداره انتظامات دانسته اند این شیوه ای است مناسب برای نظارت بیش تر. کسی مأمور می شود برای ثبت هویتآدمها برود و تصویری از چهره شان بردارد برای سجل احوال، « آگوست زاندر » عکاسِ مأمور است. در به در می رود سراغ قصاب و بقال ، نویسنده و نوازنده ،فلاح و مساح و ملاک وبی کار و که و که و که... هرچه هست آدم و زنده در شهرو روستا و ده . یک عکس، دو عکس، سه عکس ، یک رخ کامل و یک نیم رخ، نمیچسبد به دل اش. این آقا یا خانم فلانی است کارش این، سال تولد و الباقیماجرا که آشناییم همه. نمی صرفد با این دوربین بزرگ و سنگین و این همه راهمحض یک قاب بسته از صورت آدم ها. پس کنار هر عکس سجلی یک عکس برای دل اشبر می دارد. هویت آدم را بدون مشخصات سجلی ثبت می کند. همان جا با هماننور ساده و هر چه به تن داشتند و هر آن چه که بودند، خودِ خودشان. نویسندهنویسنده، قصاب قصاب،نقاش نقاش و الباقی افراد از نگاهِ چشمانِ آگوستزاندر، بدون هیچ کم و کاست که همه در کنار هم مجموعه ای کامل از شخصیتنگاری است.
Friday, August 14, 2009
آبلاردو مورل
1948 هاوانا- کوبا
فارغ التحصیل هنرهای زیبا از دانشگاه Yale
دارنده ی دکترای افتخاری از Bowdoin College
« اتاق تاریک در دل اتاق تاریک »
ABELARDO MORELL / Camera Obscura
در نگاه اول کمی گنگ و شلوغ است. نه آن به هم ریختگی و اعوجاجی که میشناسیم. برای فهمیدن باید بهتردید. این تصویر سیاه و سپید چیزی بیشتر از یک تختخواب کویین سایزِ چسبیده به دیوار با آباژور وکمدِ کشودارِ منعکس درآینهءکناری وکمی آن طرفتردستگیرهء در است.
خوب که نگاه میکنم، نیویورک 2004 را میبینم با امپایراستیت واژگون بر دیوار اتاق که نوکِ تیزش تا روی ملافهء سپید تختخواب آبلاردو مورل(عکاس) کشیده میشود.
بخش اولِ عکس(اتاق) وضوح قابل قبولی دارد اما بخش دوم(شهر) واضح نیست.میپرسم چرا؟!
به عنوان مجموعه فکر میکنم «اتاق تاریک» مگر این دوربینهای SLRاز همان اتاقِ تاریکِ داوینچی به دنیا نیامده اند؟
مگر آبلاردو نمی تواند تمامِ سطحِ شیشهء اتاق خواباش را با رنگ سیاه بپوشاندو فقط یک روزنه در آن جابگذاردتا نورعبورکند و به دیوارِ اتاق بتابد؟ میگویم:میتواند! چون من در حال تماشای آن هستم.
شاید او یک صبح که از پنجره مشغول دیدن چشماندازی از نیویورک بوده و قهوه مینوشیده،ناگهان چرخیده،نگاهی به دیوار پشتِ سرش انداخته بعد دوربین بزرگاش را در زاویه ای مناسب قرارداده و با خودش گفته:حالا چه کم دارم؟آهان!یک نیویورکِ واژگون. آنگاه شیشه ها را با رنگِ سیاه اندوده و یک روزنهء گرد به قاعدهء سکهء پنجاه سنتی ایجاد کرده و سرآخر هم شاتر دوربین را باز گذاشته،رفته لباسهایش را شسته و برگشته،شاتر را بسته و شده این عکس که من و شما می بینیم. اما، نه! مسلماَ به همین سادگی که گفتم نیست.
شاید آبلاردو مثل هر شب بعد از مطالعه در تخت کویین سایزش خوابیده و تا صبح نیویورک و امپایراستیت هوار شده بر پیکرش را خواب دیده و صبح شروع کرده به فکر و فکر و فکر...
او چگونه میتواند کابوس اش را تصویر کند؟ او که نه نقاش است، نه نویسنده، نه فیلم ساز و نه... ، او عکاس است و عکاسی را خوب میشناسد. پس عکس میگیرد و همه چیز را تصویر میکند حتا کابوس اش را. و این است معجزهء خلاقیت در عکاسی که من و شما در قاب آبلاردو می بینیم و بی تردید پایان راه نخواهد بود.